خرید بک لینک
دیده بینای مطلق در میان خلق و حق از همه خلقش گزیر و بر همه فرمان گزار همچو خور عالم فروز و همچو گردون سرفراز هم کلید هشت جنت هم برون از پنج و چار سجده آرد پیش ایشان بانماز و بی نماز پیش ایشان سبز گردد شوره خاک و سبزه زار 1065 یا ربا این لطف ها را از لبش پاینده دار او همه لطفست جمله یا ربش پاینده دار ای بسی حق ها که دارد بر شب تاریک ماه ای خدای روز و شب تو بر شبش پاینده دار هست منزل های خوش مر روح را از مذهبش ای خدایا روح را بر مذهبش پاینده دار طفل جان در مکتبش استاد استادان شدست ای خدا این طفل را در مکتبش پاینده دار لشکر دین را ز شاهم شمس تبریزی ضیاست ای خدایا تا ابد بر موکبش پاینده دار 1066 مرحبا ای جان باقی پادشاه کامیار روح بخش هر قران و آفتاب هر دیار این جهان و آن جهان هر دو غلام امر تو گر نخواهی برهمش زن ور همی خواهی بدار تابشی از آفتاب فقر بر هستی بتاب فارغ آور جملگان را از بهشت و خوف نار وارهان مر فاخران فقر را از ننگ جان در ره نقاش بشکن جمله این نقش و نگار قهرمانی را که خون صد هزاران ریخته ست ز آتش اقبال سرمد دود از جانش برآر آن کسی دریابد این اسرار لطفت را که او بی وجود خود برآید محو فقر از عین کار بی کراهت محو گردد جان اگر بیند که او چون زر سرخست خندان دل درون آن شرار ای که تو از اصل کان زر و گوهر بوده ای پس تو را از کیمیاهای جهان ننگست و عار جسم خاک از شمس تبریزی چو کلی کیمیاست تابش آن کیمیا را بر مس ایشان گمار 1067 سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زر جان سپر کردم ولیکن تیر کم زن بر سپر این جگر از تیرها شد همچو پشت خارپشت رحم کردی عشق تو گر عشق را بودی جگر من رها کردم جگر را هرچ خواهد گو بشو بر دهانم زن اگر من زین سخن گویم دگر بنده ساقی عشقم مست آن دردی درد گوشه ای سرمست خفتم فارغم از خیر و شر گر بیاید غم بگویم آنک غم می خورد رفت رو به بازار و ربابی از برای من بخر 1068 نیشکر باید که بندد پیش آن لب ها کمر خسروی باید که نوشم زان لب شیرین شکر بلک دریاییست عشق و موج رحمت می زند ابر بفرستد به دوران و به نزدیکان گهر صد سلام و بندگی ای جان از این مستان بخوان جام زرین پیش آر و سیم بر ای سیمبر پشت آنی تو که پشتش از غم و محنت شکست آب آنی که ندارد هیچ آبی بر جگر پخته شد نان دلی کز تف عشق تو بسوخت شد زبردست ابد آن کز تو شد زیر و زبر زان سر مستانش رست از خنجر قصاب مرگ که نبودند اندر این سودا چو ساطوری دوسر می بیار ای عشق بهر جان فرزندان خویش محو کن اندیشه ها را زان شراب چون شرر دی بدادی آنچ دادی جمع را ای میرداد بخش امروزینه کو ای هر دمی بخشنده تر بس کن و پرده دگر زن تا نگردد کس ملول می پر از باغی به باغی این چنین کن پرشکر 1069 در سماع عاشقان زد فر و تابش بر اثیر گر سماع منکران اندرنگیرد گو مگیر قسمت حقست قومی در میان آفتاب پای کوبانند و قومی در میان زمهریر قسمت حقست قومی در میان آب شور تلخ و غمگینند و قومی در میان شهد و شیر نوبت الفقر فخری تا قیامت می زنند تو که داری می خور و می ده شب و روز ای فقیر فقر را در نور یزدان جو مجو اندر پلاس هر برهنه مرد بودی مرد بودی نیز سیر

برچسب: نویسنده: bahman تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:19

خوشتر از جان چه بود جان برود باک مدار غم رفتن چه خوری چون به از آن می آید هر کسی در عجبی و عجب من اینست کو نگنجد به میان چون به میان می آید بس کنم گر چه که رمزست بیانش نکنم خود بیان را چه کنیم جان بیان می آید 807 لحظه ای قصه کنان قصه تبریز کنید لحظه ای قصه آن غمزه خون ریز کنید در فراق لب چون شکر او تلخ شدیم زان شکرهای خدایانه شکرریز کنید هندوی شب سر زلفین ببرد ز طمع زلف او گر بفشانید عبربیز کنید بس زبان کز صفت آن لب او کند شود چون سنان نظر از دولت او تیز کنید ای بسا شب که ز نور مه او روز شود گر چه مه در طلبش شیوه شبخیز کنید وقت شمشیر بود واسطه ها برگیرید صرف آرید نخواهیم که آمیز کنید شمس تبریز که خورشید یکی ذره اوست ذره را شمس مگوییدش و پرهیز کنید 808 عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند همه از نرگس مخمور تو خمار شدند دست و پاشان تو شکستی چو نه پا ماند و نه دست پر گشادند و همه جعفر طیار شدند اهل دینار کجا امت دیدار کجا گر چه دینار بشد لایق دیدار شدند 809 طرفه گرمابه بانی کو ز خلوت برآید نقش گرمابه یک یک در سجود اندرآید نقش های فسرده بی خبروار مرده ز انعکاسات چشمش چشمشان عبهر آید گوش هاشان ز گوشش اهل افسانه گردد چشم هاشان ز چشمش قابل منظر آید نقش گرمابه بینی هر یکی مست و رقصان چون معاشر که گه گه در می احمر آید پر شده بانگ و نعره صحن گرمابه ز ایشان کز هیاهوی و غلغل غره محشر آید نقش ها یک دگر را جانب خویش خوانند نقش از آن گوشه خندان سوی این دیگر آید لیک گرمابه بان را صورتی درنیابد گر چه صورت ز جستن در کر و در فر آید جمله گشته پریشان او پس و پیش ایشان ناشناسا شه جان بر سر لشکر آید گلشن هر ضمیری از رخش پرگل آید دامن هر فقیری از کفش پرزر آید دار زنبیل پیشش تا کند پر ز خویشش تا که زنبیل فقرت حسرت سنجر آید برهد از بیش وز کم قاضی و مدعی هم چونک آن ماه یک دم مست در محضر آید باده خمخانه گردد مرده مستانه گردد چوب حنانه گردد چونک بر منبر آید کم کند از لقاشان بفسرد نقش هاشان گم شود چشم هاشان گوش هاشان کر آید باز چون رو نماید چشم ها برگشاید باغ پرمرغ گردد بوستان اخضر آید رو به گلزار و بستان دوستان بین و دستان در پی این عبارت جان بدان معبر آید آنچ شد آشکارا کی توان گفت یارا کلک آن کی نویسد گر چه در محبر آید 810 باز شیری با شکر آمیختند عاشقان با همدگر آمیختند روز و شب را از میان برداشتند آفتابی با قمر آمیختند رنگ معشوقان و رنگ عاشقان جمله همچون سیم و زر آمیختند چون بهار سرمدی حق رسید شاخ خشک و شاخ تر آمیختند رافضی انگشت در دندان گرفت هم علی و هم عمر آمیختند بر یکی تختند این دم هر دو شاه بلک خود در یک کمر آمیختند هم شب قدر آشکارا شد چو عید هم فرشته با بشر آمیختند

برچسب: نویسنده: bahman تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 18:41

صفحه بندی